جنگ ! سرنوشت بشر نیست اما بخش  قابل ملاحظه یی از تاریخ بشر را در برگرفته است . کلمه یی ست که رنج انسان ها را یاد آور می شود و رویای ما را می دزدد. همانگونه که رویایی کودکی مرا گرفت و کنجکاوی مرا به ناگهان در مارش ها و ماتم ها ریخت. جنگ خانه یی آوار شده بر رویای بازیگوشی و شادی فراخ بچه هاست ؛ چه می شود کرد؟! جنگ بسیاری از چیزها را از ما دزدید و با خود برد. شاید با خود برد تا سیمای قهرمانان را بسازد و من بعد از سالها کشف کردم که قهرمانان کسانی هستند که قهرمانان را می کشند ! ستبر بازو  و دلاور ، آخته شمشیر و دل سنگ ، خروشان فریاد و پر هیاهو  .

اما قصه ی جنگ تنها این نیست .

اعتراف کنم که مقدمه ی خوبی نیست بر آنچه می نویسم اما می خواهم بنویسم که جنگ از من چه دزدید. از من که بسیار دورتر از کسانی بودم که جنگ بر آنان آوار شد . زخم پنهان در بازوی همسرم که دخترکی بیش نبود وجز همان زخم چیزی به یاد ندارد از کودکی اش و زخم پنهان در دل خودم و زخمهای سرخ و آشکار بر در چشم دیگران!

همه ی ما گفتیم: "بلی ، است !"

"بلی" همان بلیط و یا "بلوط" است که بر درخت بلوط می روید. جز این تصویر روشن  چیزی به خاطر ندارم . گاهی اورا در ذهنم مرور می کنم کتاب  به دست و قدم زنان در روستا راه می رود ، پیراهن سپید و اندامی لاغر داشت. کمتر او را روی پشت بامها می دیدیم .و گاهی دزدکی باید او را می پاییدیم اما به خودم می گویم این ها ساخته ذهن منند و ناشی از داستان سازی هایی ست که از دیدن عکس او می کردم .

ذهنم را مشغول کرده بود او که بود؟ چگونه بود؟

اما هنوز این تصویر روشن را از او به یاد دارم که به دعوت معلم اول دبستان ما سر کلاس درس حاضر شد و نقاشی یی روی تخته ی سیاه  که الان به خاطر دارم کهنه بود کشید و از ما پرسید بچه ها این چیست ؟

همه ی ما گفتیم این "بلی" است!

برایمان دانه ایی بلوط را نقاشی کرده بود .

از آن روز همین را به یاد دارم ولی روزی را که خبر آوردند : " سالار شهید شد." خوب به یاد دارم .باور کردنی نبود ولی درست بود. کیلومتر ها راه رفته بودیم بی هیچ نظمی و ترتیبی، وحشت زده و بی قرار از زن و مرد ، کودک و جوان و همه راه را در دسته های دو سه نفری می رفتند!

از روبرو هر که بر می گشت شیون می کرد :" سالار شهید شد."

خبر هولناک بود و جنگ سالار را از ما ربود . من معنی شهید را نمی دانستم و معنی مرگ را هم  اما میدانستم که سالار رفته است و دیگر نیست .

سالار رفته بود و روستا سال ها در ماتم فرو رفت و پیراهن مردم سیاه شد ، دل ها خون شد و اشک ها جاری.

عکس های او همه جا بود ولی مردم برای ملاحظه ی مادرش عکس ها  را جمع می کردند تا او تاب بیاورد و تحمل کند . مصیبت بزرگ بود و داغ بر گرده ی مادر جانگداز. و هنوز هم نمی توانیم او را بدون تصور سالار ببینیم .

بعد از آن هیچ کس در روستا نام " سالار" را بر کودکش نگذاشت   و هنوز اگر غریبه ایی با نام سالار  در روستا بیاید به اکراه و آهستگی صدایش می کنند تا آرامش او را بر هم نزنند.

 

جلیل پسر عموی من یک خودکار بیک مشکی می گرفت تا عکس سالار را کپی کند و ما که دبستانی بودیم و آن وقت ها حق نداشتیم خودکار داشته باشیم زحمت تهیه ی آن برای مان زیاد بود . به هر کلکی که بود خودکار بیکی را تهیه می کردیم تا جلیل برای مان عکس " سالار " را نقاشی کند . اما من با جلیل دعوایم شد که سفارش مرا عقب انداخته بود ، خودکار را گرفته بود و زورم هم به او نمی رسید . باید چکار می کردم . خودم شروع کردم به نقاشی و خوب هم شد . بهتر ازکار جلیل !  اما من از کسی خودکار نگرفتم و برای کسی هم نقاشی نکردم چون نمی توانستم در خانه کار کنم . اکراه داشتم که جلوی خانواده عکس " سالار" را در بیاورم.

 

بهار که شد با بچه ها به گندمزار ها می رفتم و همه ی آن هایی که زورم بشان نمی رسید و کوچکتر ها که زورم می رسید دسته دسته شقایق می چیدند تا من روی سنگ " سالار" را نقاشی کنم .

او با شقایق ها در خاطرم نقش بسته است و هنوز بهار که می شود خزان او را می بینم اگر چه او پاییز رفته بود.

سالار بهترین بود، نه برای من که جنگ با دزدیدن او رویای مرا با خود برد بلکه برای همه ی مردم روستا . هیچ وقت از کسی نشنیدم  که از او بد بگوید  و یا بگوید از او بدی دیده ام . پاک بود و پاکیزه، چشمانش حتی در عکس از آدم عبور می کند .

او تنها شهید " بارز" است و داغش همیشه برای ما تازه .

من چه روز ها  را که نمی دویدم و چه تپه ها که راه نمی رفتم  و زبانم که همیشه مارش جنگ می زد و جنگ که کودکی ما را دزدید ه بود . برایمان قلک تانکی شکل می آوردند ، برای ما بچه های روستایی که نمی دانستیم قلک چیست و نمی دانستیم پول تو جیبی چه معنایی دارد و ما هرگز نه پولی دادیم و نه قلک ها را تحویل دادیم ! قلک ها بهترین اسباب بازی ما بودند چون جنگ کودکی ما را دزدید و سالار ما را که خود "سالار" بود از ما گرفت . هنوز هم چون کودکی ام با خود می گویم اگر بعد مرگ بگویند  اولین چیزی که می خواهی چیست ؟  می گویم :

" می خواهم گلوی سالار را ببوسم."

------------------------------------

 

شهید سالار انصاری  بارزی    

 نام پدر: علي                  
 تاريخ تولد: 3/ 6/ 1340
 محل تولد: لردگان (روستای بارز)

شغل قبل از شهادت :امدادگر
 تاريخ شهادت : ۱۴/۹/۶۰  محل شهادت : بستان

 

شهید سالار انصاری بارزی  در روستای بارز متولد شد و بعد از اخذ دیپلم در جهاد سازندگی مشغول به کار شد . وی به هنگام جنگ در پست امداد گری  به کمک مجروهان و آسیب دیده گان جنگ خدمت می کرد که در تاریخ چهاردهم ابان ماه  سال یک هزار و سیصد و شصت هجری شمسی  به دلیل اصابت ترکش به سر او به شهادت رسید. این نوشته به مناسبت گرامی داشت  یاد و خاطره ی شهادت  آن بزرگوار تقدیم همه ی دوستداران وی می گردد.

روحش شاد و خاطرش همیشه ماندگار باد.